Saturday, January 03, 2009
اندر احوالات سی سالگی
سی سالگی اصلا حس خوبی نیست. البته من فکر می کردم خیلی بدتر از اینی باشه که تجربه کردم ولی خوب باز هم طعم خوبی نداره. مشکل من مشکل سن و عدد و پیری و اینها نیست. اشکال از اون آرمان ها و هدفهای اول جوانیه که الان که بر می گردی و نگاه می کنی می بینی همشون سر جاشن. بشریت پیش کش ، خودت رو هم نتونستی نجات بدی. تمام این سالها می خواستی قله های موفقیت رو در عرصه های مختلف فتح کنی و حالا در آغاز چهارمین دهه زندگی هنوز اول راهی.
سی سالگی سنیه که باید با آرمان ها خداحافظی کرد و به دنیای واقعی بالاخره سلام گفت. سنیه که هنوز جوونی ولی دیگه "خیلی جوون" نیستی. البته من زیاد دغدغه سن و جوونی و این حرفها رو ندارم و به شدت معتقدم که سن فقط یه عدده ولی لامصب این "سی" عدد تکان دهنده ایه. ایستگاهیه که بالاخره احساس می کنی باید لحظه ای به ایستی و به پشت سر نگاهی بیندازی و ببینی چقدر از اون راهی که می خواستی رو اومدی و اصلا آیا هنوز هم می خوای به این راه ادامه بدی یا باید جاده رو عوض کنی.
از هفته پیش که وارد دهه چهارم زندگی ام شدم همچنان این سوالها در ذهنم تکرار می شن. بزرگترین سوالی که تمام این مدت مشغولم کرده مساله مهاجرت از ایران بوده. هنوز از خودم می پرسم آیا کار خوبی کردم که از ایران اومدم؟ آیا اگه الان در ایران بودم خوشحالتر نبودم؟ مطمئنم که اگر در ایران مونده بودم هم عکس این سوال ها رو از خودم می کردم و مطمئن ترم که تا آخر عمر این سوال برای من و خیلی های دیگه بدون جواب می مونه.
البته این لیوان نیمه پری هم داره. تجربه های سخت و شیرین این سالها که چیزهای خیلی زیادی ازشون یاد گرفتم و همچنین همسفری صبور و مهربان در این جاده پر دست انداز نقاط روشنی هستند در این کارنامه ناپلئونی که قدرشون رو به خوبی می دونم.
در آخر اینکه مانده ام برای آینده به حرف خیام گوش کنم یا پند های سعدی و یا دنباله روی مکتب حیرانی مولوی باشم. این تزلزل افکار هم مصیبتی است به خدا!


3:41 AM ساعت
4نظر <
لینک ثابت <

 
وبلاگ انگلیسی